تبليغاتX
دیار سرنوشت

دیار سرنوشت

شعر-داستان-خاطرات

این پست مخصوص نسیم جونم

سلام نسیم جون

خوبی عزیزم؟

هستم گلم هستم ولی من از تو هیچ آدرسی ندارم که جوابتو بدم وبتو که پاک کردی

ممنون که هنوز به یادم هستی و بهم سر میزنی رفیق خوبم

جواب کامنت هاتو همونجا میدم اما اگه یه وب یا ایمیل یه آدرسی ازت داشته باشم خیلی بهتر هست

خیلی دوست دارم بازم بهم سر بزن خانمی


+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ساعت 17:57 توسط هستی | 


....

شت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین ! بازی شروع شد

 حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

 بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم

 من پایین بود و باختم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391 ساعت 11:12 توسط هستی | 


اولین پست 91

سلام

سال نو مبارک

امسال اصلا متوجه سال تحویل نشدم اصلا اون شور و شوق همیشگی رو نداشتم

یک فروردین وبلاگم 3ساله شد اینم فراموش کرده بودم

امیدوارم امسال سال خوبی باشه واسه همه خوب باشه

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391 ساعت 19:19 توسط هستی | 


از این بغض لعنتی دارم خفه میشم...

سلام

دوستای گلم حالتون چطوره؟

من که اصلا خوب نیستم

مادر شوهرم فوت کرد رفت و غصه رو توی دل ما گذاشت

دارم میمیرم نفس کشیدن واسم سخت شده دیگه خونه بدون او صفایی نداره

من فقط دو سه ماه باهاش بودم خیلی خانم خوبی بود خوشحال بودم که مادر شوهر گل مهربونی دارم اما خدا

ازم گرفتش بیچاره پدر شوهرم چقدر تنها شده وقتی پدر شوهرم و شوهرمو میبینم جیگرم آتیش میگیره

مجتبی جونم دیگه اون مجتبی سابق نسیت ساکت ساکت شده

خیلی زود از کنارمون رفت آرزو زیاد داشت بزرگترین آرزوش عروسی یه دونه پسرش بود اما نموند تا ببینه

نوروز جشن عقدم بود قرار بود همه برای جشن دوره هم جمع بشیم خونشون پر از شادی بشه اما حالا

واسه سوگواریش همه دوره هم هستیم با غصه و گریه

نه عروسی پسرشو دید نه عروسی دختر کوچیکش

آرزو به دل رفت

دارم از غصه میمیرم

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 10:25 توسط هستی | 


سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه

بچه ها واسه مادر و پدر شوهرم دعا کنید

دعا کنید سریع تر حالشون خوب بشه و مرخص بشن

توی مسیر برگشت از اصفهان تصادف شدیدی کردند واسشون دعا کنید

التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390 ساعت 13:30 توسط هستی | 


...

اگر روزگاری مقامت پایین آمد ناامید مشو زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود تا بامدادی دیگر بالا آید

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390 ساعت 23:16 توسط هستی | 


داستان کوتاه

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 13:58 توسط هستی | 


خاله شدم...

سلام دوستای گلم

یه خبر خوب

من خاله شدمدو روز هست که نی نی به خونمون اومده

حال و هوای خونمون عوض شده خوب بود.خوبتر شد

نمیدونم دیگه چطوری درس بخونم

اسم نی نی هم نگار خانم هست

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 23:57 توسط هستی | 


توجه توجه خبر خبر

سلام دوستان گلم

خوب هستید؟

اومدم که یه خبر بهتون بدم هر چند که ماه محرم هست اما این قضیه قبل از ماه محرم بوده ۴ آذر بود

آره جمعه ۴آذر بود که من نامزد کردم

 

خوب دیگه منم دارم کم کم متاهل میشم ممکن کمتر وقت کنم بیام نت اما میام

هم اینکه بخوای درس بخونی هم با نامزدت باشی کمی سخته وقت کم میارم دیگه نمیرسم بیام نت اما

برنامه ریزی میکنم که حتما بیام دلم نمیخاد که از دوستای خوبم دور شم

خوب دیگه فعلا منم برم تا بعد

 

بای بای

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390 ساعت 13:20 توسط هستی | 


در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می کنند به اندازه کافی عاقلند

                                                                                                                     ( دکارت)

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390 ساعت 13:3 توسط هستی |