دیار سرنوشت
شعر-داستان-خاطرات
و من در پریشان خاطرات خویش به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد و در اوج افق فریاد خواهم زد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگفرش یادها را یکزمان بشکن و در امواج رویاهای رنگارنگ مرا یکدم به یاد آور که در تکرار معصوم نفسهایت نیازی خسته می جوشد هرجا می روی بی من دمی در نغمه های گنگ احساست دوستی را جستجو کن باز که در اعماق چشمان بلوریت تمام هستی اش را جستجو می کرد یعنی پیمان دو جان دست در دست کسی یعنی پیوند دو عشق دست در دست کسی داری اگر دانی دست چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست امروز کمی حالم بهتر شده.ای کاش زودتر فراموش کنم. دیروز روز خوبی نداشتم.مثل همیشه داشتم می رفتم دانشگاه دیگه رسیده بودم نزدیکای دانشگاه بودم که ماشین جلوییم یهو وسط خیابون زد رو ترمز من هم یهو زدم رو ترمز اما متاسفانه زدم بهش از پشت سر هم یه ماشین دیگه زد بهم. اعصابم ریخته بود بهم.حالا که پیاده شدم دو تا باهم ریختن روم فکر کردن چون دخترم حالا می تونن منو بترسونن من هم بهشون نشون دادم با کی طرفن خلاصه ولوم صدا رفت بالا یه چند دقیقه ای جرو بحث داشتیم .بس که کلی بازی دراوردن نمیدونستم می خوام چی کار کنم زنگ زدم پلیس بعدش هم به بابام.بابام گفت پلیس میاد حلش میکنه ولی وقتی صداشون رو شنید که دادو فریاد میکنن گفت من هم الان میام. خلاصه بابام زودتر از پلیس اومد چون ماشینم از پشت سر زیاد خسارت ندیده بود بابام به پسره گفت که برو اشکالی نداره اما جلویی که پیرمرد بود رو یه مقدار پول بهش داد و اونم رفت قضیه حل شد و پلیس نیومد خلاصه خاطره ی بدی بود دیروز خواب نداشتم اما الان بهترم شکر خدا توی خونمون هم حرفش نیست مامان بابام هم به روم نمیارن تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از اینک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که درتنهایم روئید با حسرت جدا کردم. تو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی!..... ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. از غوغای بهار تا سکوت مرگ دوستت دارم... و خود را شکسته ترین عاشقها می دانم با آنکه دیگر چیزی در وجودم نیست تا بعنوان هدیه نثارت کنم با نگاهم به نگاهت فریاد بلندی سر خواهم داد که دوستت دارم هر چند قلبم را شکستی بی تو هرگز.... شب را در پایان روز و روز را در پایان شب سکوت را در شب و شب را در بستر دوست و بستر را به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم: اگر باران بودم: آنقدر می باریدم تا غبار از دشت بردارم اگر گل بودم: شاخه ای از گل را تقدیم وجودت می نمودم اگر محبت بودم: آهنگ دوست را برایت می نواختم اگر اشک بودم: به یادت چون ابر بهاری می گریستم ولی افسوس که هیچکدام نیستم ولیکن هر چه هستم دوستت دارم امروز روزی است که با تو وداع خواهم کرد و به مرزهای خاطره هایت خواهم پیوست. غرق در بهر جاری شقایقها من شاعری هستم که زخمهای خاطره اش را به نظم در می آورد. آواز خوانی که اشکش را ترنم می بخشید.شاعری که در جستجوی گمشده ای کوچه های جهان را می گردد . آه امشب از آسمان خیالم با شهاب های ابری عظیمی شناور می شوم. زمین سکوت کرده و آسمان خاکستری است حس غریبی از سر انگشتانم در گوشت و پوست و خونم ریشه دوانیده و مرا به کاوش گلستانها برده است طنین ضربان قلبم سکوت اتاقم را می شکند .ساعت هاست که می خواهم قلم را بر سفیدی کاغذ بفشارم و اندیشه های پاره پاره ام را به یادگار بگذارم اما....................... به درخواست یکی از دوستای خوب وبلاگیم که به دلایلی نمیتونه بیاد نت این پست رو میزارم دوستان خوبم برای یه خانواده دعا کنید که از هم جدا نشوند و زندگیشون بهم نخوره بر سجاده ی نمازتان این خانواده رو هم یاد کنید مخصوصا در این ماه مبارک رمضان محتاج گدا و پادشاهم نکنی موی سرم سپید کردی به کرم با موی سپید رو سیاهم نکنی محبت از درخت آموز که حتی بر سر هیزم شکن هم سایه دارد به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم دل به امید درمان داشتم درمانده تر رفتم نیامد دامن وصلت بدستم هر چه کوشیدم زکویت عاقبت با دامن خونین جگر رفتم
ما هم که به کلاسمون نرسیدیم .
خوب دیگه یکی یه دونه بودن این مزایا رو داره دیگه![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |





